ماه میهمانی خدا
.gif)
با امدن این ماه مبارک تصمیم گرفتم که بعد از دو سال که به خاطر ارشیا جون(اول حاملگی -دوم ٤یا٥ ماهه بودن ارشیا) روزه نگرفته بودم امسال رو یه روز در میون روزه بگیرم البته باز هم به خاطر ارشیا اخه هنوز کوچولوه شیر می خوره
.gif)
سحر که موبایل بابا ارش زنگ می خوره تا بیدار شیم واسه سحری ارشیا هم از صدای اون بیدار میشه .دیگه حالا فهمیده تا بیدار شد بره سراغ اشپز خانه چون مثل اینکه اونجا یه خبرای هست خلاصه که ارشیا هم از این سفره پر نعمت بی نصیب نیست
بعد هم که سیر شدی بدو میری سمت اتاق خواب میگی تاب یعنی خواب
.gif)
به جاش صبح ها تا ساعت 1:30 می خوابی .بعد از بیدار شدن مامان بهت صبحانه میده تا وقتی که بابا بیاد بازی می کنی همین که صدای در کوچه شنیدی هر کجا که باشی میدو دم در حال منتظر بابا میمونی تا درو باز کنه . تا بابا ارش رو دیدی میگی للام(سلام) دیگه بدو بدو ها شروع میشه تا بابا خسته بشه وارشیا بیاد غذا بخره بعد هم طبق معمول خواب
.gif)
دم دم های افطار از خونه میریم بیرون میریم خونه مامان جون (مامانی )اونجا خاله افروز -خاله مهشید-عمو حسن-عمو امید-مامان جون بابا جون ویاسمن ویاسین هستند همه با هم افطار میکنیم
تو هم با یاسین حسابی بازی میکنی وبهت خوش میگذره
.gif)
بعد از افطار هم من و تو وبابا ارش میریم خونه مامان جون (بابایی )اونجا هم عمو اشکان و زن عمو هدی هستند البته توپ های سامیار هم خونه مامان جون جا مونده تو سریع میری سراغ همونا تا باهاشون بازی کنی
خلاصه که یک روز پر از تلاش و خوش گ
.gif)
ذرونی پشت سر میگذاری


ماه میهمانی خدا
